...بیا این ور بازار
نوبت کهنه فروشان در گذشت...نوفروشانیــــم و این بازار ماست
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد... پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: 'بله'. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. 'در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!' همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ' حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که : خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.' توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.' لبخند زد و گفت: ' خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست آرزو... چای داغ خیلی داغ لب سوز ِ لب سوز تخت و پشتی دو جفت کفش گلی پاهای خسته از مسیر آن ِ کوه نزدیک خدا تا بروی دستت را بشویی کیفت را هم بگردم! اجازه هست آرزو کنم...؟ ماه ِ من از آن سنخ نیست که بی انتظار برآید ناگهان همه چيز را گذاشت و رفت،بدون اين كه دليل رفتنش را گفته باشد. هيچ كس نمي داند كجا
رفته.مدت ها از رفتنش مي گذرد و هيچ خبري از او نيست.يك روز نامه اي از او
رسيد،در نامه اش نوشته بود:(جايي كه هست ،همه چيز خوب است.همه ي گل ها بوي
خودشان را مي دهند و هيچ كس به ديگري حسودي نمي كند.) نوشته بود كه به زودي براي ديدنمان مي آيد؛همه خوشحال شديم و چشم به راه بوديم كه بيايد،اما روزها گذشت و خبري از او نشد. تازه فهميده بوديم كه نبودنش چقدر سخت است. يادم مي آيد وقتي كه بود كسي گفت:اگر بيشتر از اين اينجا بماند،همه مان بدبخت خواهيم شد. ولي او كه كاري نمي كرد،چرا بدبخت شويم؟؟ چند روز پيش از همان هايي كه
نمي خواستند او اينجا باشد شنيدم كه مي گفتند:اگر به همين زودي
نيايد،روزها از اين سخت تر خواهد شد.مي خواستم بپرسم مگر همين شما نبوديد
كه مي گفتيد ماندنش باعث بدبختيست،چرا اكنون بودنش را آرزو مي كنيد؟اصلاً
شايد حرف هاي شما را شنيده و براي همين بي خبر از اينجا رفت.آري! مطمئناً
همه ي آن حرف ها به گوشش رسيده!او گفته بود به زودي خواهد آمد،پس چرا
آمدنش اين همه طول كشيده؟كاش كسي به او خبر مي داد كه همه منتظر آمدنش
هستند. امروز نامه اي از او رسيد.نامه اي كوتاه با چند جمله: "سلام. نمي خواستم بد قولي كنم،اما اجازه نمي
دهند بيايم،مي گويند نديديم كسي به آسمان نگاه كند و بودنت را (طلب)
كند،آن ها فقط و فقط منتظرند... دلتنگ شما باران" برای بانوی عشقم:
تو باز داری قهر میکنی تو باز داری ناز میکنی تو کی میخندی واسه من اخماتو کی باز میکنی زندگی به این قشنگی ... آسمون به این یه رنگی تو میخوای با من بجنگی ... جنگ چی چی یهو چه جنگی من حالا سر سپردتم حیفه ازم جدا بشی الهی اون روز نرسه که خیلی بی وفا بشی زندگی به این قشنگی ... آسمون به این یه رنگی
تو میخوای با من بجنگی ... جنگ چی چی یهو چه جنگی وقتی برات گل میارم عشقمو باور میکنی یه وقت تو دیوونه میشی گلامو پر پر میکنی وقتی که نیستم پیش ِ تو ... شکوه رو آغاز میکنی اما یه وقت که پیشتم همش برام ناز میکنی من گیج و ویجم ! تو واسم حواس نذاشتی عزیزم تکلیف عشقمون چیه قهری یا آشتی؟ دوستت دارم عزیزم خارها بانوی موسیقی و گل شاپري رنگین کمون "قطار می رود تو مي روي آب آب بابا آب بابا آب آی باکلا آی بی کلا دیونه کیه عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ وایسته نیاربه عزتت خمارم حوصله هیچ کسیو ندارم کفر نمی گم سوال دارم یه تریلی محال دارم تازه داره حالیم میشه چیکارم می چرخمو می چرخونم سیارم تازه دیدم حرف حسابت منم طلای نابت منم تازه دیدم که دل دارم بستمش راه دیدم نرفته بود رفتمش جونه نشکفته رو رستمش ویروس که بود حالیش نبود هستمش جواب زنده بودنم مرگ نبود جون شما بود؟ مردن من مردن یک برگ نبود توروبه خدا بود؟ اون همه افسانه وافسون ولش؟ این دل پرخون ولش دلهره گم کردن گدارمارون ولش؟ تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟ خیابونا،سوت زدنا،شبشبه بارون ولش؟ دیونه کیه عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ گفتی بیا زندگی خیلی زیباست دویدم چشم برام فرستادی تا ببینم که دیدم پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟ کنار این جوب رون معناش چیه؟ این همه راز،این همه رمز این همه سرواسرار معماست آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والا ماتو پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه به الله پریشونت نبودم؟ من حیرونت نبودم؟ تازه داشم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه چشمای من آهن زنجیر شدن حلقه ای از حلقه زنجیر شدن عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم چشم منو انجیرتو بنازم دیونه کیه عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ ..................................................
بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند.
هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران.
ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم.
تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
ترسیده بودم، می لرزیدم و توان ایستادم نداشتم.
ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند.
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد.
ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.
و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید.
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است.
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد.
اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.
به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟
ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند.
من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت...
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.
این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا،
پروفسور ادامه داد: 'اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: 'پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟' پروفسور
همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست.![]()


خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد ! ![]()
به قامت خیال من مل مل مهتاب بپوشون
بذار نسیم در به در گلبرگ و از یاد ببره
ورداره بوي تنت و هر جا كه ميخواد ببره
دست رو تن غروب بكش كه از تو گلبارون بشه
بذار كه از حضور تو لحظه ترانه خون بشه
همسایه ي خدا میشم مجاور شكفتنت
خورشید و باور ميكنم نزديك رفتار تنت
قطره ام از تو من ولی درگیر دریا شدنم
دچار سحر عشق تو در حال زیبا شدنم
بانوی موسیقی و گل اسطوره عاشق شدن
تا من دوباره من بشم دوباره لبخندی بزن
لبخنده ي تو جانم و مغلوب رویا ميكنه
انگار جهان وا ميسته و ما رو تماشا ميكنه
بانوی موسیقی و گل تندیس شاعرانگي
نوازشم كن و ببر من و به جاودانگی
شب از نگاهت آینه رو پر از ستاره ميكنه
برهنه ميشه از خودش به من اشاره ميكنه
تمام ايستگاه مي رود
و من چقدر ساده ام
که سال هاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام..."![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


